مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

128

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

اين ماهى چند خواهى فروخت ؟ خليفه گفت : من او را بزر و سيم نفروشم . بلكه او را به دو كلمه خواهم فروخت كه آن كلمه را بگوئى . ابو السعادات چون اين سخن بشنيد ، چشمانش بگرديد و نفسش تنگ شد و دندانها به يكديگر سوده ، بصياد گفت : اى پست‌ترين صيادان ، مگر ميخواهى كه من از بهر يك ماهى از دين خود درگذرم و عقيدتى را كه از پدرانم مانده ، فاسد گردانم ؟ پس از آن ابو السعادات بانگ بر غلامان خود برزد كه : اين پليدك را بزنيد . غلامان برو گرد آمده ، او را همىزدند تا اينكه ابو السعادات بغلامان گفت : ازو بر كنار شويد . غلامان بر كنار شدند . خليفهء صياد بر پاى خاسته . ابو السعادات به دو گفت : بگو كه قيمت ماهى تو چيست ؟ آن را بدهم تا تو از من دل‌آزرده مشوى . كه بدينم سوگند هرچه از من بخواهى ، مضايقت نكنم . خليفه گفت : من قيمت ماهى از تو نمىخواهم ، مگر آن دو كلمه را . ابو السعادات گفت : گمان دارم كه قصد تو اينست كه مرا فريب دهى . خليفه گفت : اى صيرفى ، به خدا سوگند چيزى كه من از تو ميخواهم اينست كه تو بر پاى خيزى و بگوئى اى مردمان ، گواه باشيد كه من بوزينهء خود را با بوزينهء خليفه صياد و بخت او را با بخت خود ، بدل كردم . ابو السعادات گفت : اگر مقصود تو همين است ، اين كارى است آسان . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و سى و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ابو السعادات گفت : اين كارى است آسان . پس از آن ابو السعادات برخاسته ، گفت : اى مردمان ، گواه باشيد كه بوزينهء خود را با بوزينهء خليفهء صياد و بخت او را با بخت خود ، بدل كردم . آنگاه روى بخليفه كرده ، گفت : ديگر چيزى از من ميخواهى يا نه ؟ خليفه صياد گفت : لا و اللّه . چيز ديگر نميخواهم . گفت : اكنون راه سلامت پيش گير .